فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
256
چهارده رساله ( فارسى )
بهم جمع شوند كه ما بيان كرديم كه هر عددى مرتّب كه آحادش جمع شوند نهايتش واجب شود پس سلسله علل حوادث بهم جمع نشود پس اين علل البته متجدّد باشند و هيچ منقطع نشود بابتدائى زيرا كه آن ابتدا را ديگر بار علت حدوث بايد و سخن بازآيد و چيزى كه تجدّد درو واجب است و مستمر تواند بود حركت است و هر حركتى منقطع شود الّا دور افلاك و نيز اين حوادث متخصّص نيست به جائى از عالم پس غايتش حركتى باشد مشتمل بر عالم و آن حركت دورى است افلاك را و افلاك را ارادتى كلّى است مر حركت را و چون بنقطهء برسد ارادت كلى وصول بدان نقطه علت شود ارادت جزوى حركت را از آن نقطه بديگر بار وصول بدان نقطه بارادت كلى علت ارادت جزوى ديگر باشد حركتى ديگر از آن نقطه به ديگرى پس ارادت كلّى پيوسته با وصول هر ارادتى جزوى موقوف است بر وصول نقطهء كه وصول آن نقطه بعينه موقوف نيست بر عين آن ارادت جزوى بل بر غيرى از امثال او بود و دور محال آن باشد كه چيزى موقوف باشد بر آنچه موقوف است برو و اين حركات واقع نشود پيش از آثارشان به زمان كه حركت را بقا نيست و اثر بعد از عدم نكند بل كه تقدم دارد در عقل و به زمان بهم باشند همچو كسى كه مىشود و چراغى مىبرد و شعاع با او ميرود پس حركات علل حدوثاند و بحسب هر استعدادى از عقل مفارق حادثى كه لايق او باشد حاصل گردد و او حوادث را وجود بخشد از اعراض و صور و نفوس نه از آن كه او متغير شود بلكه قوابل و استعدادات متغير شوند بحركات افلاك و شايد كه فاعل متشابه الاحوال چيزهائى كند مختلف و نامتشابه از بهر اختلاف قوابل و گروهى گفتند كه رفتن حوادث بىنهايت - متصوّر نيست از آنكه يك يك حادث شد پس همه حادث باشند و اين خطاست زيرا كه حكم هر يكى بر همه در جمله جايها راست نباشد كه توانيم گفتن كه هر يك از مردم در سرائى گنجد نتوانيم گفتن كه همه مردم در سراى گنجد و ديگر گفتند كه چون يك يك موجود شدند از حركات و حوادث پس همه موجود شده باشند و اين نيز حكم هر يك است بر همه و بگفتيم كه لازم نيست و حركات با يكديگر جمع نميشوند بلكه « 1 »
--> ( 1 ) ( شيخ الرئيس ) 1 - هر هيأة و هر نفس كه شد محو كنون * در پرده روزگار بايد مخزون چون وضع فلك باز همين وضع شود * از پردهء غيبش آورد باز برون